حکایتی از مثنوی
یک شکارچی، پرندهای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خوردهای و هیچ وقت سیر نشدهای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمیشوی.
ادامه نوشته
اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو میدهم تا به سعادت و خوشبختی برسی.
پند اول را در دستان تو میدهم. اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانهات بنشینم به تو میدهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد.
ادامه حکایت در ادامه مطلب...
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت ۷:۹ ب.ظ توسط روح الله رئیسی
|
سلام,من روح الله رئیسی 18ساله بچه استان چهارمحال وبختیاری-فرادنبه,امیدوارم مطالب موردنظرتون در وب باشه!خوش حال میشم نظرات وپیشنهادات وانتقاداتونو برام بفرستید.ممنون